دسامبر 2, 2009 در 11:21 ق.ظ (نقد و معرفي فيلم)
Tags: Alive in Joburg, D9, Neill Blomkamp, Peter Jackson
District 9 رو بالاخره ديدم. ممد! دستت درد نكنه.
اين پيتر جكسون دست به هرچي بزنه طلا مي شه.كارگردان فيلم Neill Blomkamp كه بيشتر انيماتورو متخصص جلوه هاي ويژه است تا اينكه كارگردان ،اين شانس رو داشت تا اين پروژه رو كه قبلا به نام Alive in Joburg رو كه تو سال 2005 ساخته بود رو دوباره با فرمي به شدت باور پذيرتر از قبل بازسازي كنه.
فيلم به قول مسعود به شدت باورپذيره.همه چيزش واقعيه . آدم فضايي هايي كه 20 ساله به سبك انسان زندگي مي كنن آنچنان واقعي ان كه تلاش ساليان سال هاليوود رو براي خلق تصويري مهيب و رعب آور از موجودات زيرك فضايي عملا در 1 ساعت و نيم فيلم از بين ميره و آدم فضايي ها با تمام قيافه هاي زشت و چندش آورشون رو محبوب تر از موجودات زميني مي كنه.
فضاي فيلم كاملا كثيف و چندش آوره.حتي در لابراتوارهاي فوق مدرن.لابراتوارهايي كه هميشه در فيلم هاي هاليوودي نمادي از نظم و سليقه ي هوشمندانه است.
منطقه ي 9 كثيف تر از آن چيزي است كه فكرش رو بكنيم. غذاهاي فيلم چندش آور است. جمجمه ي شكافته شده ي بزغاله.غذاي گربه، لاشه ي خوك، آشغال،كثافت،موجوداتي كريه المنظر،استفراغ مايع سياه رنگ،نيجريه اي هاي زشت و كثيف،و… همه ي اينها چيزهايي ان كه براي يك لحظه هم تحملشان نفرت انگيزه اما فيلم تو رو مسحور مي كنه تا تمام اين كثافت هارو با لذت تماشا كني.حتي ممكن است وقتي “ويكوس” شخصيت اول فيلم كه در حال تبديل شدن به آدم فضايي است دارد غذاي گربه مي خورد ،دوست داشته باشي براي يك بار هم كه شده غذاي گربه رو تست كني.
جلوه هاي ويژه ي فيلم آنچنان واقعيه كه حتي براي يك لحظه هم فكر نمي كني همه ي اينها خيالاتي بيش نيست و نه سفينه اي پارك شده بر فراز شهر ژوهانسبورگ وجود داره و نه آدم فضايي و نه چيزي. فيلم آنچنان ببيننده را به خود جذب مي كنه كه منتظر مي موني تا 3 سال ديگه “آدم” فضايي برگرده و “ويكوس” رو به حالت اول خود برگردونه.
۱ دیدگاه
دسامبر 2, 2009 در 10:37 ق.ظ (من)
Tags: my blueberry nights
اين رفتن و اومدن هاي منم شده قضيه ي اون مشتري بار توي فيلم My Blueberry Nights كه يك شب اومد و گفت مي خوام الكل رو ترك كنم و به افتخار اين تصميم بزرگ نوشيد و شب بعدش اومد و باز الكل سفارش داد و گفت الان دارم ترك كردنم رو جشن مي گيرم
۱ دیدگاه
نوامبر 28, 2009 در 2:16 ق.ظ (من)
“آنرا که خبر شد خبری باز نیامد”
پس تا اطلاع ثانوی اینجا مطلب نمی نویسم دیگه
2 دیدگاه
نوامبر 17, 2009 در 11:13 ق.ظ (من)
Tags: از خود گذشتگي
شب داخلي
ساعت از يك گذشته. دراز كشيده ام. نور زرد رنگ آباژور سمت من نور زرد رنگ ملسي را به اتاق داده است و در اين نور دارم چلچراغ مي خوانم. همسر مهربان و فداكار وارد مي شود.فضا را مناسب كتاب و كتاب خواني مي بيند و كتاب “رازهاي بيقراري” كه تازه خريده است را بر مي دارد از جايي از وسط كتاب باز مي كند و آن را ادامه مي دهد. ايشان آباژور مخصوص به خودش را هم دارد ولي ترجيح مي دهد تا از خودگذشتگي كند و در اين نور تقريبا كم مطالعه كند تا در مصرف برق صرفه جويي شود.حاشا به اين از خودگذشتگي.
بعد از حدود نيم ساعت هنوز نتوانسته ام مطالب مجله را كاملا كاور كنم كه همسر گرامي كتاب را مي بندد و مي گويد”چراغو خاموش كن”
11 دیدگاه
نوامبر 16, 2009 در 12:28 ب.ظ (من)
Tags: اناالحق
رسيده ام به كمالي كه جز اناالحق نيست…
3 دیدگاه
نوامبر 11, 2009 در 9:00 ق.ظ (من)
Tags: 20:30
-آقا اجازه؟
-انگليش پليز؟
-اكسكيوز مي؟
-يس؟
-كن يو كلوز د كلاس بيفور؟
-بيفور وات؟
-بيفور 20:30 نيوز. آي وانت تو واچ ايت. ايتس وري گوود.
-ساري. وي هو تو استي آپ تو 20:30. نو وي.
-اوكي. سو كن آي گو هوم بيفور اوري نايت؟
-…!
6 دیدگاه
نوامبر 9, 2009 در 7:31 ب.ظ (شهرمن)
مکان یک فروشگاه لوازم خانگی. از اون مغازه های پر از خرت و پرت و ظرف و ظروف. خانمی حدود 45 ساله به همراه زنی هم سن و سال خودش که پس از رد و بدل چند کلمه معلوم می شوم زن همسایه س و 2 دختر جوان حدود 18-17 ساله. در حال گشت و گذار و محک زدن تمام جنس ها هستند. مثل اینکه برای عروسی خرید می کنند.هر آت آشغالی که می بینند قیمت می پرسند و حوصله مغازه دار رو به سر برده اند.مغازه دار طوری که انها متوجه نشوند به من می گوید خدا نکنه زنا واسه خرید عروسی بیان پدر آدم رو در میارن تا چیزی رو انتخاب کنند.ازش می پرسم ولی خوب مشتری جمله هستن دیگه باید حسابی برات داشته باشه. می گه آره دقیقا تنها خوبیش به همینه. ولی می دونی که تا پولشو بیارن جون ادمو بالا می ارن و باید صد دفه زنگ بزنی و فاکتور ببری واسه همین حسابی می کشیم رو جنس.به هر حال آخر سر کلی چک و چونه می زنن و کلی از پولو نمی دن.ولی دیگه حساب دسمونه. و من همچنان منتظر شاگرد مغازه ام تا از انبار لیوان بزرگی که سفارش دادم و بیاره. از اون لیوان هایی که حسابی آب توش جا می گیره. همیشه از این جور لیوانا خوشم اومده.لیوانای کوچیک گرم خوردن تموم می شه ولی اینا حسابی حالو جا میاره .همینطور در حال حرف زدن بودیم که یک زن دیگر حدود 50 ساله وارد مغازه شد. زنها همینکه همدیگه رو دیدن پریدن تو بغل هم و ماچ و بوس و تعارف تیکه پاره کردن. چه خبر؟ همه خوبن؟ مومون شیت؟ زن کاکات؟ بخالتو؟ همه خشن؟ کجایی دیگه سر نمی زنین به ما؟ زمونه عوض شده و همه دلا از هم دور شده؟. چه خبر شماها اینجا چیکار می کنین؟ مثل اینکه عروسیه ان شاله تخم چشم حسود کور؟ آره ؟ بله دیگه انشالله و یاری خدا دخترمون مریمه رو داریم عروس می کنیم. برای کی؟ پسر …… باگپش تیادن؟ فسیل شبلی؟ اوه آره ماشالله. چه بچه ها زود بزرگ می شن ماشالله. نمک و زاغن… چی دارین می خرین حالا؟ واله اینجا که چیز خوبی ندارن می خوایم چیزاشو از قشم بخریم سرویس خوابشون و هم از شیراز خریدیدم . اینجا (گراش)چیز خوبی نداشتن. ولی خوب حالا اومدیم اینجا یه سر بگردیم ببینیم چیزی دارن بگیریم. خوب به سلامتی ان شالله. مزاحمتون نمی شم. من اومدم چرم زودپز بگیرم اگه داشته باشن و برم.
زن با کلی حرف اضافی واشر زودپز رو خرید و رفت. زن همسایه به مادر عروس (از قضا) گفت چرا برای عروسی دعوتش نکردی؟ زن جواب داد : گهههش خه… عروسی پسرش منو دعوت نکرد من هم دعوتش نمی کنم. تا چشش در بیاد.
من هم لیوان رو نپسندیدم چون بلوری بود نه سفالی و من سفالیشو دوست داشتم و اومدم بیرون. نمی دونم اونا دیگه چیا خریدن و چیا گفتن
دیدگاهها خاموش
اکتبر 31, 2009 در 2:39 ب.ظ (من)
Tags: gold fish, ماهی گلی, عید
یکی از غصه های همیشگی و زودگذر روزای عید ماهی های گلی بودن. اول واسه اینکه دلم واسشون می سوخت.توی تنگی کوچک بدور از هیچگونه امکانات،بدون تفریح،از این ور تنگ تا آخر تنگ فقط چند ثانیه راهه.بعد ها فهمیدم حافظه شون بیشتر از 30 ثانیه نیس. یعنی یه سرن می رن طرف دیگه ی تنگ می بینن به چه دنیای قشنگیه،باز برمی گردن سرجاشون می گن وای اینجا کجاس؟؟؟؟ بعضی وقت ها باید دلم براشون می سوخت اما نمی سوخت.اونم وقتی که از شدت کمبود اکسیژن می اومدن سطح آب و نفس می کشیدن و من لذت می بردم از این ژانگولرهایی که در میآوردن. وبعد ماهی گلی می مرد. چه قبل سال تحویل،چه موقع سال تحویل و چه بعد ازاون. ماهی گلی می مرد و واسه یه مدت ناراحتم می کرد. یه سال 2 ماهی گلی داشتم. تا بعد عید جون سالم در بردن. تصمیم گرفتم ببرمشون تو باغ و بندازمشون تو استخر. ماهی گلی هام واسه چند وخت زندگی شادی رو داشتن. تو استخری 3در3 با جلبک های فراوون. لذت می بردن و هی بزرگ و بزرگ تر می شدن. تا اینکه تابستون از راه رسید و فصل شنا. آب استخر رو باید عوض می کردیم تا بشد توش شنا کرد اما پس ماهی گلی هام چی؟ هر کاری کردیم نتونستیم بگیریمشون. سرآخر به این نتیجه رسیدیم جلوی لوله ی خروجی آب تور بندازیم تا از اونجا خارج بشن و بگیریمشون. همین کار رو کردیم. آب استخر دیگه خالی شده بود و ماهی گلی ها تلاش می کردن تا خودشونو از اون گرداب نجات بدن. راه چاره ای نبود.دل و زدن به دریا و وارد لوله شدن. اولی رو سریع گرفتیم . انداختیم توی یه قمقمه ی 20لیتری ولی دومی از دستمون در رفت و لای گل و لای پای نخل ها گم شد.هر چه گشتیم پیداش نکردیم. حوضچه های پای نخل ها حسابی عمیق بودن و نمی شد همه جا رو درست گشت. ماهی گلی توی 20 لیتری رو اوردیم خونه تا فردا صبح که استخر دوباره پر می شه برش گردونیم توی استخر. اندازه ی نصف بازوی من بزرگ شده بود.خوشحال بودم از اینکه اونو نجات دادیم و ناراحت از اینکه اون یکی سرنوشتش مرگ بود و تا آب ها جذب زمین بشه اون مرده. شاید هم الان هم مرده باشه. فردا صبح سریع بیدار شدم. رفتم سروقت 20 لیتری. دیدم ماهی گلی مرده. تو آب خفه شده بود. دهانه ی 20 لیتری تنگ بوده و نتونسته خوب هوا بره تو. و همه ی اکسیژن آب تموم شده بود. به همین راحتی مرد. انقد ناراحت شدم که دیگه هیچ وقت جون هیچکی رو نجات ندم.این یکی از بزرگ ترین تصمیمای زندگیم بود شاید. برگشتیم به باغ. بدون ماهی. دیگه ماهی در کار نبود. سر یکی از چاله های پای نخل دیدم یه چیزی برق می زنه. بدو رفتم. دیدم ماهی گلیه دومی توی یه چاله آب اندازه کف دست زنده مونده بود. سریع اونو ورداشتم و از روی دیوار پرتش کردم توی استخر باغ همسایه که دقیقا چسیده بود به دیوار باغ ما. از هیجان داشتم سکته می کردم. بال بال می زدم و از این اتفاق عجیب به فکر کائنات و معجزات خداوندی و لطف و کرم الهی افتاده بودم. ماهی گلی زنده موند. اما نه خیلی. فردای اون روز اون هم مرد. به همین راحتی.
3 دیدگاه
اکتبر 31, 2009 در 10:28 ق.ظ (موسيقي با سس اضافه)
Tags: black eyed reed
اين لينك http://uglydays.wordpress.com/2009/10/28/black-eyed-peas-boom-boom-pow/ رو چك كنيد. يعني درواقع نريد چك كنيد.
يه آهنگ چرت با يه شعر مبتذل رو حوضي كه فقط مي گه بوم بوم. تنها حرفي كه براي گفتن دارن اينه كه همش مي گن بوم بوم ،هي بوم بوم،.كاش آهنگ چيز خاص ديگه اي داشت.فقط اومدن فركانس 50Hzرو بالا بردن كه شيشه ي ماشين ها رو بلرزونه.بعد اسم خودشونو گذاشتن 3008 ي . بعضي ها هم كه فقط اونو دونلود كردن خودشونو 3008 ي مي دونن. جمع كنين برين بابا
قابل توجه بعضي ها كه ادعاي پاپي نبودن دارن.
5 دیدگاه
اکتبر 24, 2009 در 12:56 ب.ظ (من)
سئوال خیلی سختی است.این سئوال درست شبیه وقتی است که بر سر سفره ی شاهانه ای نشسته اید و از شما بپرسند چه می خوری؟خوب معلوم است .از همه چیز می خواهی بچشی.و می چشی.
نت دریای فضل و بخشش الهی است.هر چه می خواهی می یابی.نت همان مصداق جوینده یابنده است. پس همه چیز بر می گردد که تو چه می خواهی. حالا این خواستن نیز به شخص برمیگردد.آیا کسی هستی که همه چیز می خواهی ؟همیشه یک چیز می خواهی؟ بعضی وقت ها همه چیز می خواهی؟ بعضی وقت ها چند چیز می خواهی؟
برای اینکه به این سئوال ها بشود جواب داد باید کاربرها را تقسیم کرد.
1- دائم الجستجو
این افراد همیشه به نت متصل اند.حتی با موبایل.شب یا صبح . خواب یا بیدار. و مطمئنا به هر سوراخ سمبه ی این دنیای بزرگ وارد می شوند.به هر حال اگر کاری هم نداشته باشند خوب چه جایی بهتر از اینجا
2- موقت الجستجو
این افراد گهگاه از این خوان عظیم بهره می برند. وقتی که چیزی لازم دارند.وقتی بدنبال جوابی هستند. وقتی تحقیق دارند. وقتی که یک کاری با این دنیا دارند.
و افراد دیگر در دسته بندی های دیگرهم می شود یافت که من به آنها کاری ندارم.
اولین استفاده من از اینترنت جهت به روز بودن در چند زمینه ی خاص هست. موسیقی-فیلم- خبر .
دومین استفاده من تماس با آن دسته کسانی که از من دور هستند و من با آنها کار دارم. حالا دوست ،آشنا ، یا حتی غریبه
سومین استفاده من که استفاده ای ناشایست و قبیح است دانلود است. موسیقی بیشتر و البته نرم افزار. اگر نرم افزاری سنگین و با حجم بالا باشد می دهم دوستان زحمتش را بکشند.
چهارمین استفاده من از این پهنه بیکران همین جاس.همین صفحه. همین خانه. محل عقیده پراکنی. خانه ی چهارم من.
و شاید گفت اخرین استفاده ی من جستجوی موضوعی و خاص در مورد مطلب ویا مشکل خاص. که این عمل به ندرت اتفاق می افتد.
استفاده ی منسوخ شده ی پیشین زمان جوانی هم چت بود و فروم بود و کل کل و جر و بحث با یک مشت ارازل و اوباش. ولی دیگر تمام شد.
3 دیدگاه