مسجد صاحب الزمان (عج) یکی ازمساجدیه که خیل نمازگزاراش باعث شدن تا بخش زنانه رو به طبقه بالا انتقال بدن.با فضایی زیبا و مطبوع و دلنشین. با امکانات و صدای رسا، پخش دعا از طریق ویدئو پروژکشن. پذیرایی افطار. وضوخانه ودستشویی مدرن و تمیز.آب سرد کن مجهز، فرش هایی نرم و راحت، امکانات برای سالخوردگان، کولرهای ایستاده رنگ آمیزی ولوسترهای زیبا و ازهمه لحاظ همه چیزش آن چیزی است که باید باشد
ولی من دلم برای حیاطش با نخل هایش تنگ شده است.
برای آن موقع ها که عصرها در گرمای تابستان حیاط مسجد را فرش می کردند و یکی یکی پیرمردها می آمدند روی آن با احتیاط می نشستند .فرشهایی با بافت زمخت که همیشه چشممان بدنبال نام خیر آن بود . از آنها که مجبور شده بودند نام مسجد “صاحب الزمان (عج) ” را رنگ کنند تا بی احترامی نشود.
دلم برای حیاط مسجد تنگ شده است. برای وقتی که آنقدر فضا آرام و ساکت بود که مجبور نبودی برای شنیدن صدای امام جماعت میکروفون به او نصب کنی.
ورودی آقایان دری کوچک بود که 3-4 تا پله می خورد و وارد صحن مسجد می شدی. سمت راست جاکفشی به دیوار تکیه داده بودند و سمت چپ هم مخصوص خانم ها بود که با پرده ای برزنتی مجزا شده بود و در ورودی آن ،آن ته مها بود .
نیم ساعتی مانده به افطار یواش یواش جوانتر ها به جمع پیرترها که همیشه خدا سرقفلی جلوی مسجد مال آنها بود اضافه می شدند و هر کس که می توانست افطاری می آورد می داد تحویل مرتضی. پلزی، لیتک، خرما، کشک، زلبی، نون مهوه و…
مرتضی گوش به زنگ بود… و اذان می گفت
وقت نماز سکوت بود و بس. زنگ موبایل هم نبود. فقط گهگاهی صدای یالله یالله آنهایی که از قافله عقب افتاده بودند به گوش می رسید و گهگاهی صدای اعتراضشان وقتی به رکوع امام نمی رسیدند.
حیاط مسجد حالی دیگر داشت. هنوز دلم برای ستاره ای که از میان 2 مناره ی مسجدچشمک می زد تنگ می شود ولی دیگر در حیاط مسجد نماز نمی خوانند. زمستان سرد و تابستان گرم است . ولی آن موقع اینطوری نبود. فقط امام جماعت پنکه داشت. واقعا هوا را می شد تحمل کرد.
گاهی سرگیجه های زنبوری به دور لامپ زرد رنگ زیر سقف مثلثی شکل ایوان ورودی مسجد حواست را پرت می کرد و هر لحظه فکر می کردی الان است که حالش به هم بخورد و یک راست بیاید یافتد توی یقه ی تو. آنوقت با فرمان مکبر خردسال مجبور بودی نگاه از او برداری و به رکوع بروی و فکرت را از سرنوشت زنبور بیرون ببری.
حیاط مسجد حالی دیگر داشت. وقتی که سجده می کردی زیر نور کم سایه ات فضای اطراف چشم هایت را سیاه می کرد و انگار در سایه روشن مهر و نگاهت فضایی دیگر ایجاد می شد که حتی نمی توانستی در آن فاصله عدسی چشمت را فوکوس کنی و دقیق ببینی . بازی سایه های نماز گزاران زیر شیب ملایم نور رقص سماع می کرد. بعضی وقت ها حرکت دست 6 نفر آنور ترزیر پای تو بود و می دیدی که گهگاهی با دستانش دماغش را تمیز می کند و تو زیر لب می خندیدی و به شک می افتادی که نمازت باطل شده است یا نه.
دلم برای آن روزها تنگ شده است