به من نگو “دوست من”

دکتر سیاوشی اتاق عمل…

این آخرین کلماتی بود که شنید و بیهوش شد.چند ساعت بعد خودش را در اتاقی دیگر یافت.خواست خودش را روی تخت جا به جا کند که پرستار او را از این کار منع کرد.فقط باید به پشت می خوابید.نگاهی به سمت چپ بدنش انداخت.دور تا دور شکمش باند پیچی شده بود. روی پهلوی سمت چپش حسابی بانداژ شده بود. پرستار لبخندی زد و گفت عمل پیوند کاملا موفقیت آمیز بوده است.چهره اش درهم رفت. یواش یواش درد را حس می کرد. اثر داوری بی حسی داشت از بین می رفت.از درد سرش را به تخت فشار داد . نگاهی به تخت بغلی انداخت. رضا هنوز بی هوش بود. پرستار مرتب وضعیت او را چک می کرد.

-من درد دارم…

-طبیعیه. تا چند لحظه دیگر بیشتر هم می شه. باید تحمل کنی. ولی تا چند روز دیگه مرخص می شی نگران نباش.

-ولی من الان درد دارم.می فهمی؟

-لطفا آروم تر. اینجا مریض داریم.

هر لحظه دردش شدید تر می شد. از درد دندان هایش را به هم فشار می داد وزیر لب فحش می داد.

-گور بابای پول

-چی گفتین؟

-به شما چه من چی گفتم؟ من درد دارم. دارم زجر می کشم.خواهش می کنم یه کاری کنید.

-به من چه؟ شما الان گفتید به من چه؟ خوب به من چه؟

-غلط کردم خانم . من به گور پدرم خندیدم. تورو به زهرا یه مسکن چیزی بدید من.

-من اجازه ندارم.باید دکتر وضعیتتونو ببینه.

پرستار یک بار دیگر به وضعیت رضا  رسیدگی کرد و از در بیرون رفت.

سعید نگاهی به رضا انداخت . دردش بیشتر  شد. هنوز زیر لب داشت فحش می داد.

-گور بابای خودت و پولت. مرتیکه بی همه چیز. امیدوارم هیچ وقت از تختت بلند نشی.حالم از ریختت به هم می خوره. ای خدا. تف به این روزگار…. پرستار…. پرستار…

دکتر به همراه پرستار وارد اتاق شدند.

-چیه بخش رو گذاشتی روسرت؟ آروم تر. خانم ریاحی لطفا 2 سی سی مورفین بهش تزریق کنید.

- به خدا دارم می میرم. شما که نمی فهمید

- آقای محترم. کسی شما رو مجبور نکرده بود که. خودتون با پای خودتون اومدید بیمارستان. محض رضای خدا هم نبوده. کلیه توفروختی به ازاش پول گرفتی. این دردتم تموم می شه.یکم تحمل کن.

- فقط متلک شما مونده بود آقای دکتر.

-متلک چیه آقای محترم. من کلی کار دارم باید برم به کارم برسم. فقط خواستم بهت بفهمونم انقد داد و فریاد راه نندازی.

-شما چی می دونی از زندگی من آقای دکتر. حتما نیاز داشتم که همچین کار کردم. کلی بدبختی دارم دکتر

- فکر نمی کنم!

-یعنی چی فکر نمی کنم؟

- من چیز دیگه ای شنیدم. شما که وضع مالیتون بد نیس که. من توش موندم آخه آدم وقتی داره کلیه اشو می ده به دوستش چرا باید ازش پول بگیره.محض رضای خدا می دادی صواب داشت. آخرتتو تضمین می کردی.

سعید نای حرف زدن نداشت. داشت درد شدیدی را تحمل می کرد. خانم پرستار مورفین را در سرم خالی کرد. سعید آرام گرفت وبه خواب رفت.

-سعید! واقعا نمی فهمم. با این همه کثافتی کاری که من در حق تو کردم تو چطور می خوای این کارو بکنی؟

- خوب تو به کلیه نیاز داری. گروه خونمون هم به هم می خوره. تو هم دوست منی. حالا هر چی بین ما بوده مهم نیس. مهم اینه که تو به کلیه نیاز داری. من هم البته به پولش.

- پولش که قابل نداره. تو هر چی بخوای من همینطوری می دم بهت بره. ولی کلیه آدم چیزی نیس که آدم الکی بده به یه نفر دیگه.

-هر چند هنوز حالم ازت بهم می خوره ولی دیگه بحثو تموم کن باید برم. تو بیمارستان می بینمت. همه چی تموم  شده دیگه.

سعید استارت زد و به سرعت دور شد. رضا با تعجب داشت سعید را نگاه می کرد. هنوز باورش نشده بود سعید دارد کلیه اش را به او می دهد. آن هم بعد از کثافتی که انجام داده بود.فکر می کرد سعید هیچ وقت او را نمی بخشد.

چند روز بعد

-الو؟ سلام سعید. می خواستم یه بار دیگه ازت تشکر کنم

-گم شو دیگه .بسه. انقد با این تشکرات حالمو به هم نزن.

-ولی من مدیونتم. تا عمر دارم باید ازت تشکر کنم.

-حرف مفت نزن دیگه. برو با کادوم حال. دیگه هم دور وبر من نپلک شاید دوباره قاط زدم .بای….

سعید موبایلش را پرت کرد روی مبل و به سقف خیره شدو با خودش گفت

-منتظر می مونم آقا رضا. یه حالی ازت بگیرم. حالا نوبت منه

چند روز بعد رضا از درد کلیه به خود می پیچید. دکتر عکس ها را به دقت بررسی کرد و گفت: ” کلیه ی پیوندی شما سنگ سازه”

خودت اينطور خواستي

-خوب به چنگم افتادي. الان ديگه هيچ راه فراري نداري. فكر كردي مي توني از چنگم فرار كني.الان وقت مردنته.ولي خوب اونقدا هم كه مي گن بچه ي بدي نيستم.يه فرصت بهت مي دم.شايد هم 3تا.نه،4تا هم مي شه. خوب حالا اولين سئوال.اووووم بگو بينم درس چهارم كتاب فارسيمون  چيه؟

-…

-معلومه كه بلد نيستي. فكر كردي سئوال آسون ازت مي پرسم؟اصلا اينجا كسي سئوال آسون مي پرسه كه من هم آسون بپرسم؟هان؟ولي يه فرصت ديگه بهت ميدم. بگو بينم 9ضرب در 9 چند ميشه؟

-…

-هوراااا. مي دونستم بلد نيستي. دخلت اومده.از الان مرگتو دارم مي بينم.ولي خوب من بچه ي بدي نيستم.يه فرصت ديگه مي تونم بهت بدم..فقط زود جواب بده.دستن خيلي درد ميكنه.اووومممم. بگو بينم اون كي بود كه دسشو كرد تو سوراخ سد؟

-…

-هي تنبل گوساله.سزات يه چيزي بيشتر از تركه خوردنه.بايد با سنگ بزنم تو مخت لهت كنم. ولي خوب من بچه ي بدي نيستم و نمي خوام بي دليل كسي رو بكشم. يه سئوال ديگه ازت مي پرسم.هرچند دستم خيلي درد ميكنه اما اگه جواب بدي بخشيدمت.زود،تند،سريع شعر انار رو برام بخون؟

-…

-احمق نفهم!!! پدرت رو در ميارم.فكر كردي اينجا خونه خودتونه؟اينجا بهش ميگن مدرسه. چه حرف بزني چه حرف نزني 10 تا تركه زدم پشت دستت..5تا اين دست 5 تا اون يكي دستت.مي بيني؟‌اينجوري ميشي؟ ميبيني؟ ورم كرده؟ سياه هم شده. ميبيني؟سياه و كبودت مي كنم.ولي چون من بچه ي خوبيم يه فرصت ديگه بهت مي دم. يادت باشه اين آخرين فرصته.فهميدي؟

-…

-جواب منو نمي دي؟

-…

-يعني مي خواي بگي هنوز هيچي نفهميدي؟

-…

-منو باش كه  تو اين سرما وايسادم و با تو حرف مي زدم. احمق بدبخت داشتم بهت لطف مي كردم.تو احمق ترين،خنگ ترين و زشت ترين قورباغه ي مرده اي هستي كه تو عمرم ديدم.

پسرك سنگ بزرگي كه در دست داشت را محكم روي سر قورباغه كوبيد و با سرعت از در مدرسه خارج شد.

Follow

Get every new post delivered to your Inbox.